چند دقیقه ای صبرمی کنم ، صدای ریزش آب می آید، آرام از پله های پاگرد بالا می روم، به سالن کوچکی می رسم که به راست می پیچد، تو را می بینم که لباس هایت را در آورده ای و روی تخت ولو شده ای، بدنت که خیلی بی حال روی تخت افتاده است و قسمت های مختلف بدن ، انگار برای اولین بار است که تو را لخت می بینم: بازوهایت، سینه ات، شکمت، زیرشکمت، چقدر چندش آور است، فکر نمی کردم با همین عضو از بدنت باهم رابطه برقرار کردیم، انگار چیز بیشتری بود، انگار خیلی بزرگ و وسیع بود، کمی به داخل می آیم ، از سمت چپ صدای آب می شنوم نگاه میکنم در حمام باز است، و آن دختر پشت به من زیر دوش حمام خودش را می شوید اندام زیبایی دارد و دورکمرش نقشی خالکوبی کرده شبیه ماری که انتهای تیزی دمش به بالای باسن دخترمی رسد ، آرام
می چرخد، مار دور او می چرخد و زبانش را می بینم که از وسط سینه هایش تا زیر گردنش کشیده شده است، سرش را پایین می آورد و چشم هایش با چشم هایم برخورد می کند، لبخند محوی چهره اش را می پوشاند، دوست داشتنی است، احساس بهتری نسبت به او دارم تا به تو که روی تخت ولو شده ای، یک حس خاص، می خواهم پیشش بروم و دور کمرش را تا بالای گردنش ببوسم، نه نمی دانم. سریع از اتاق خارج می شوم به دیوار کنار در می چسبم صدای ضربان قلبم را می شنوم، چشم هایم کم می بینند، به سوزش لیمو ترش در چشم هایم فکر می کنم و وضوح صداهای اطرافم، صدای قلبم که بلند بلند می زند، چشم هایم را می بندم صدایت را از داخل اتاق می شنوم که می گویی: وای تو چقدر خوبی ...
قسمتی از داستان لیمو ترش
نوشته دوست عزیزم فرنوش رضایی
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 12:58  توسط
|
بدنیا میایم بخاطر اینکه باید بمیریم
میمیریم چون باید یکی دیگه بدنیا بیاد
دوست داری بدنیا بیای یا بمیری ؟
اگه بیای جون یکی دیگرو گرفتی اما اگر بمیری به یکی دیگه زندگی دادی
مگه نه؟
اگه من بخوام چند بار بمیرم چی؟؟؟
اگه بخوام چند بار بدنیا بیام چی
اصلا دوست دارم فقط زندگی کنم نه بمیرم نه بدنیا بیام
ممکنه خدا اینکارو واسم انجام بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن ۱
دیدی قالب ندادی؟
پ ن ۲
مرسی از همه که اجازه دادید بنویسم
اگر خواستید بگید اینکتون کنم
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:26  توسط
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:38  توسط
|
یه چیز خصوصی .........................
ببین به کسی نگی ها فقط به تو گفتم
فهمیدی ؟
می خوام بین خودمون باشه
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 3:53  توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:21  توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 13:44  توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:12  توسط
|